¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٦ ب.ظ توسط آشو بگر
سهشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
.: برداشت، آزاد :.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢٩ ب.ظ توسط آشو بگر
پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
.: بیداری :.
.
دیشب خوابش را دیدم.
شاید هم دیروز،
چه فرقی میکند...
با چشمان آبی ِ خیره به ناکجا...
خوشحال بود، قدرتمند و خوشبخت...
و دور و برش هلهلهای بود،
جمعی سجده میکردند و جمعی هم طواف...
می گفت:
" من! خدای خدایان! منجی جهان nبُعدی!
آمدهام تا رستگار کنم شما را!
من! را بپرستید تا رستگار شوید!
و یا در آتش نفرت من! بسوزید!
همانا "رفتن" گناهی کبیره است! "
از دور میدیدمش...
خوشحال بود، قدرتمند و خوشبخت...
دستهایش،
دستهای خودش،
گلویش را گرفته بودند.
میخواستند خفهاش کنند انگار...
و بعد فقط دود بود،
و صدای "هید ِن" که میخواند:
" یه مشکی یا که دو تا بور، میذارن رو لُپـام دو تا بوس... "
که بیدار شدم...
.
کسی چه میداند، تعبیرش شاید همین "بی مخاطبترین" نوشتههایم باشد،
که از این به بعد مینویسم...
هرچند تعبیر بیربطی هم باشد...
.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٢ ق.ظ توسط آشو بگر
دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
.: حرف آخر :.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٦ ب.ظ توسط آشو بگر
سهشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
.: !!! :.
امشب از آن شبهاست که فکر و دلم هرزگی میکنند... از آن شبها که دلم ساز خودش را می زند و فکرم ساز خودش را، و جایتان خالی بسی هم ناموزون می زنند... من مانده ام و این پنج حسّ به درد نخور کذایی که دلم را (اصلآ گور پدر آن دنیا با همه ی وعده های شهوتناک حوصله سربرش! همین جا هم می شود کیفور شد از لذّتهای زیرپوستی جاودانه ی دنیوی!) با یک آرامش نیکوتینی و یک کوفت دیگر"زپام"دار، سنگین ولی کوتاه مدت، گول میزنند و خفه می کنند… فکرم را هم (یادم باشد در لیست خرید فردا یک نقاب خنده رو با صدای عرعر هم اضافه کنم! گاهی لازم است احساسات را در نطفه خفه کرد و برای جور شدن قافیه هم که شده کمی دروغ گفت و به ریش دنیا و مافیها قهقهه زد!) با عشقهای فانتزی معصومانه و دست نخورده ی پشت ویترین، که برای هر مغز صفرو یکی هوس انگیز است، سرگرم میکنند... امشب نه از شور خبری هست، نه از نور! نه از آسمان و نه از اوج! هرچه که هست (خواستیم با نبودنمان تغییر دهیم دنیا را، ولی (زهی خیال باطل!) توفیری نداشت بود ونبودمان با هم انگار!) نمی دانم چیست... فقط آن روی سگم بالا آمده! دختر بدی شده ام با ...! با خودم!!! !!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۱ ب.ظ توسط آشو بگر
پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸
.: پرواز :.
چیز تازه ای نیست؛
خیلی وقت می گذرد از آن روزها که میدویدم به سویت؛
از آن روزی که چشمانم غیر تو را کور شدند؛
یادت که هست...؟
از آن موقع
تا حالا که انگار سالهاست
چند قدم مانده به تو
میخکوب چشمانت...
.
..
...
تازگیها
آنقدر در آغوش هم غرق شده ایم که
یادمان رفته عاشقی کردن؛
یادمان رفته پرواز را
کنار هم در اوج؛
اصلآ آنقدر کندیم و شکستیم هر بار،
که حالا یادمان رفته پر و بالی هم داشتیم؛
یادمان رفته راه زیادی طی شده تا اینجا...
.
..
...
قبول...!
وقتی نیستی انگار هیچ چیز نیست،
جز سرمای نبودنت در کنار این تن یخزده؛
دستهایم در جستجوی گرمای آغوشت
میسوزد از لمس این سردی
هر شب...
ولی نمیدانم چرا چند وقتیست
دلم لک زده برای نبودنهایت،
که بنشینم و یک دل سیر دلتنگی کنم برای تو،
عاشقانه رهایت کنم،
پروازت دهم،
نگاهت کنم
در اوج...
.
..
...
می بینی عزیزکم؟
عاشقانه رهایت کرده ام؛
پس پرواز کن عشق من!
دوست دارم تا ابد تماشایت کنم
در اوج...!
.
..
...
یکی از روزهای سال هشتادو هفت
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٩ ق.ظ توسط آشو بگر
چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
.: نقطه یا سه نقطه :.
تو:
برای دخترکی که در چشمهای کهربایی اش گم شده ام...
بوسه های شیرینت برای من از هزاران تلخی شات هفتم نیز، اشک بار تر است؛
چرا که برای نخستین بار در زندگی کودکانه ام، ایمان آورده ام که
نقطه ی پایان آغوش تو نهایتآ فرا رسیده است!
مرا توانایی ارضایی از اعماق جسمم نیست،
آنگاه که آخرین قطره ی روحم نیز به آتش کشیده شده است...!
لبانت را، چشمانت را، و صداقت دروغینت را نزد خود نگهدار؛
نیازی به تو دیگر نخواهم داشت!
آرزوی خوشبختی تو اگرچه محال نیست،
ولی خود را قربانی بازی ای بدان
که من را نیز در آن به دار کشیدی...
باشد تا در دنیایی دیگر، خوشبخت باشیم!
ج.ر./
1388.8.26
.
من:
برای دوم شخص مفردی که حسرت بوسه ی آخرش را به دلم نشاندم
تا هر لحظه سوزش ملسی را بر قلبم حس کنم
و یادم بماند قرارم را با دلم که قرار است قرارم را بگیرد از من...
...
این آخرین بار هم درست مثل آن اوّلین بار
تمام تنم میلرزید و
تو نفهمیدی...
اوّلین بار در شلوغترین نقطه ی شهر و
آخرین بار در خلوت ترین گوشه ی اتاقم...
...
فرق تو با من،
فرق . است با ... !
. پایان است و آغازی دوباره،
... امّا آمده و همچنان می رود
در یک خط، تا بی نهایت و
تو نمی فهمی!
...
لبخندم را،
نگاهم را،
در کنار دروغهایی که صادقانه می گفتم به تو،
سپردم به هویّتی که نمی خواهی جا بگذاری از خودت،
به نهایتِ این سه نقطه هایی که تمامی ندارند انگار،
به نقطه ی پایان هم آغوشی من و تو.
...
بزرگترین آرزوی تو،
حالا شده محال ترین آرزوی من،
چون تو، "من" نیستی که برآورده اش کنی!
...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٠ ب.ظ توسط آشو بگر
جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸
.: روز مبادا :.
من، ف.خ،
در این روز مبادایی که قرار بود هیچگاه از راه نرسد،
حال خوشی دارم...
آقای خدا هنوز لجبازی می کند،
با باباکرم ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ من تانگو می رقصد، ولی ...
همین که از آن بالا، آمده این وسط ،
تا خوب ِ خوب ببینمش، حالم را خوش کرده و ،
دلم را خوشتر... یا رقص آرام پروردگار،
یا شاید عصاره ی مارلبرو قرمز پایه بلند، بعد از شاتِ هفتم،
که اینقدر آرامم... ج.ر،
دلم برای فحشهای مارکدارت تنگ می شود این روزها،
بیشتر از قبل... در این روز مبادایی که قرار بود هیچگاه از راه نرسد...
قرار است اتفاق بدی بیفتد انگار!
تا بوده، همین بوده...
.
.
.
نمی دانم خیال توست،
.
.
.
و تو،
.
.
.
همه چیز خوب است،
.
.
.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٢ ب.ظ توسط آشو بگر
سهشنبه ٥ آبان ۱۳۸۸
.: هجـــــــو :.
افتاده ام به هجو بی تو ! ببین: قبل از اینکه منطق و عرف و شرع و قانون و عدل و شرافت و مردانگیت را یکجا بالا بیاوری رویم، فقط گوش کن! لطفآ... چرا ؟ می دانم عزیزکم... به چشمان عاشقت که دیگر نمی بینمشان قسم! می دانم... تستسترون تنها چیزی بود که هیچ ربطی به عشق و عاشقیمان نداشت! ولی به من هم حق بده! این خط خمیده ی بالای آن نقطه، دو هزار و صد و نود و یک روز و خورده ای است که به من دهن کجی می کند! نه! جواب نمی خواهم... فقط باور کن! لطفآ... دور انگشت تعهّدم نخ بسته ام که یادم بماند : "روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم " حالا تا بوی گندم - یا گندَم، چه فرقی می کند؟ - همه جا را بر نداشته
تمام کن این گناه لعنتی را... خاکم کن! با دستان خودت خاکم کن! فقط... عاشقانه! لطفآ... . دیدی؟ افتاده ام به هجو بی تو ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۳ ق.ظ توسط آشو بگر
دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
.: بدون شرح :.
یک شب...
عشقم را زدم زیر بغلم،
بی اجازه،
بدون شرح،
راهم را کشیدم و رفتم،
که حالا بنشینم وسط ایـــــــــــــــــــــــــن همه تنهایی، هر چه مانده بود برایم از تو را،
با ریتم شیش و هشت،
نشخوار کنم!
.
امشب...
وقتی تو بین حوریان ثابت و متغیّرت دست و پا می زنی،
مبادا لحظه ای تنهاییت تمام قوانین ریاضی را به گند بکشد!
وقتی آلبومت را در برابرشان ورق می زنی،
تا مطابق با ذائقه ی تمام متغیّرهای تعریف شده ی مجموعه ی اعداد حقیقی باشی،
من با یک لیوان شکلات داغ ِ داغ،
کنار شومینه،
طعم و حرارت تنت را
با لبهایم
آرام آرام تجربه می کنم،
تنهای تنها...
.
یک روز...
وقتی تو در دورترین نقطه ی طول و عرض جغرافیایی، معادله ات را برای n ُمین بار حل می کنی،
من در کورترین نقطه ی خاورمیانه، در کوچه پس کوچه های این شهر قدیمی و آشنا، جای پاهایمان را مرور می کنم، قدم به قدم...
و هرچه تمایل ِ n ، به بی نهایت بیشتر می شود،
بیشتر به تصمیمم مؤمن می شوم...
و با افتخار فریاد می زنم
من عاشق ترم...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٢ ق.ظ توسط آشو بگر
دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
.: گناه کبیره :.
چه کسی فکرش را می کرد؟
همین خدا گفته بود فکرش هم از گناهان کبیره است...
باورت می شود شبها،
شبها که نه، روزها برای خودم قصه مان را
همان که پرهام انتظار شنیدنش را می کشید،
تعریف می کنم تا خوابم ببرد؟
باورت می شود فتّانه ی تو، با آن چشمان وحشی آشوبگرش،
هر شب ستاره های آسمان را می شمارد
تا شاید دو ستاره کم بیاورد،
که نمی آورد...
باورم می شود عشق جاهدِ من،
ج ا ه د ِ م ن ،
نامحرم روح عریان من باشد؟
باورم می شود نگاه جاهدِ من،
ج ا ه د ِ م ن ،
درون چشمان زیبایی که روزگاری من صاحبش بودم،
نامحرم این تن عریان باشد؟
باورت می شود دیگر پرهامم را هرگز نبینم؟
باید باور کنم؟
باشد، باور می کنم...
ولی خودت بگو نازنینم...
بعد از من دستانت را چه کسی خواهد خواند؟
نگاهت را چه کسی لمس خواهد کرد؟
پاهایت بی من تا کجا خواهند دوید؟
گوش چه کسی محرم گرمی صدایت خواهد بود؟
چه کسی سیراب خواهد شد با خیسی ِ بوسه های طولانی ِ شب تا صبح؟
آن لبها که انگار فریاد میزد مرا ببوس،
آغوشت،
داغی ِ تنت،
شیره ی وجودت چه؟
اینها را که گذاشتم و گذشتم،
بعد از من سهم چه کسی خواهد شد؟
.
چه کسی بود می گفت سرنوشت را نمی شود از سر نوشت؟
سرنوشت من این نبود،
خدا قول داده بود خوشبختم کنی،
قرار بود از کنار هم جُم نخوریم...
قرار نبود ارزان ارزان تبعید شوم به این برهوت نکبت،
که صدای بدبختیم گوش فلک را کر کند،
و به گوش کسی نرسد...
که بگویی دوستت دارم ولی قرار است تنها باشی!!
سرنوشت من این نبود،
تو خداییم را کردی و این را از سر نوشتی برایم!
که حالا بیفتم گوشه ای و انتظارت را بکشم تا نیایی...
می بینی عزیزکم؟
دیگر آخر نوشته هایم هم عاشقانه گفتنم نمی آید!
.
قرارمان را...
یادت که هست؟
فراموشش کن!
می خواهم از این به بعد زنده مانی کنم...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۳ ق.ظ توسط آشو بگر
سهشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
.: تردیــد :.
...
باز هم این تردید لعنتی!
عاشقم یا معتاد؟!
طولانی شده ایم
به هیچ...
طولانی شده ایم
به پوچ...
خدایا!
من از من بگذرم،
یا او را به او ببخشم
تا شاید روزی
جایی
وقتی...
.
تا آن روز
قرارمان این باشد
چشمانمان را با خاطراتمان شستشو دهیم هر روز،
روزی چند بار...
.
.
.
خدا پرستیدنی ست،
چون تو را آفرید!
و تو، پرستیدنی تر،
بخاطر" من"ی که آفریدی از من!
و من،
دوستت دارم!
به عجیب ترین شکل ممکن...
.
تقدیم به کسی که در خیالم پروراندم،
در خیالم زندگی کردیم،
و در خیالم مُرد...
.
خیلی وقت بود قلمم لال مانی گرفته بود،
انگار دوباره غمگینم...
حقیقت تلخ نیست،
مزه ی ملسی دارد...
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٧ ب.ظ توسط آشو بگر
یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧
.: خوشبختی :.
من خوشبخت ترین زن این زمین خاکیم، ولی گاهی خوشبخت ترین ها هم احساس بد بختی می کنند...
مثل من که وقتی به ای کاش های زندگیم فکر می کنم، در اوج خوشبختی احساس بد بختی می کنم.
ای کاش هایی که تمامی ندارد انگار... ای کاش هایی که آمده اند تو را بگیرند از من...
ای کاش میشد در لحظه عاشق شد و هر لحظه عاشق ماند...
آن وقت لازم نبود بین چه کرده ام ها و چه نکنم هایمان دست و پا بزنیم! کاش میشد از عشق هم مجسمه ساخت تا دست نخورده جاودانه شود... آنوقت مجبور نبودیم که مدام بسازیم و خراب کنند! کاش آدم هایی که دم از عشق می زنند لحظه ای هم عاشقی کنند... آنوقت شاید تمام شود قصه نا کامی عشاق! ای کاش... ای کاش آدم ها عاشق نمی شدند... ای کاش چشمهایت را ندیده بودم هرگز...
کاش خوشبخت ترین نبودم...
خسته ام... خیلی خسته... خسته ام و کسی نیست!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٢ ق.ظ توسط آشو بگر
چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦
.:: و خداوند عشق را آفريد! ::.
یک روزی مثل همین امروز بود٬
خداوند عشق را آفرید...
هدیهای باشد از آسمان ...
.
روزی مثل همین امروز بود که خداوند دستانش را برای من به خدمت گرفت!
دستانی بیافریند تا هدیهای باشد از آسمان٬
برای این تن ِ خسته و بیجان؛
و خداوند عشق را آفريد!
.
و من از عشق آموختم زندگی کردن را...
انسان بودن را...
و چشمانت به من آموخت
عاشقی کردن را...
وقتی نگاهت با پیچ و خمهای روحم عشقبازی میکرد!
.
امروز همه چیز به من لبخند میزند انگار...
و من همچنان زمزمه ميکنم زير لب؛
برای من باش!
برای من بمان!
برای من بخند!
ذرٌه ذرٌه وجودت را٬
تمام لحظههایت را برای خودم ميخواهم...
می دانی که...
باورنکردنی دوستت دارم!
آسمانيترین!
تولٌدت بر من مبارک!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٧ ق.ظ توسط آشو بگر
جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦
.: از روایت جشن تولّد آشوبگر! :.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠۱ ب.ظ توسط آشو بگر
دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦
.: چه کنم؟! :.
می نویسم ل
ب
خ
ن
د ...
من اگر تشنه ی لبـــخـند تو باشم چه کنم؟!
.
می نویسم آ
غ
و
ش ...
من اگر در پی آغــــوش تو باشم چه کنم؟!
.
.
.
گفته بودی که اگر بــــی تو و دلتنگ توام،
یـک به یـک
پـر کنم این ف
ا
بــا تو د ص
ی ل
د ه
ا را؛
ر
کنــــــــم ...
نازنینم!
تو بگو
من اگــر بـــــــا تو و دلـــــــتـنگ تو باشــم
چ
ه
ک
ن
م
چـــــه کنــــــم؟! ... ؟؟!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٦ ب.ظ توسط آشو بگر
چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥
.: عاشق کُشی :.
باز هم باید بجنگـــــم؛
به خاطر عشقـــــم؛
به خاطرخـودم؛
به خاطرتو...
چه لذتی شیرینـــتر ازاین تلاش؛
چه تلاشــی تلخـــتر ازاین تجـــربه؛
چه تجربه ای دردناکتر ازاین پیروزی؛
پیروزی به قیمت کشــتن ِ
هر چه احساس،
هر چـــه امیـــد،
هر چه خیال باطل،
که کاشته ای درسینۀعاشقی نوپا...
این بارهم مثل گذشته ها،
به رسم و عادت پروانگیمان،
با تو هستم و در کنارت،
چون تـو می خواهی...
ولی تورا به چشمان ِعاشقت قسم
بعد از این هر وقت هوس ِعاشــق کـُشــی کردی
به یاد ِ نیمه شبی باش
که نمی دانستی چطور گریه های دخترکی معصوم را تاب بیاوری؛
که چشیدی چه سخت است برداشتن این نقاب ِ عاشق کـُُش؛
نیمه شبی که نمی دانستی
شرم ِ گونه هایت را پیش کش ِ چه کسی کنی؛
من،
خودت،
یا...
تو را به چشمان ِ عاشقت قسم
هر وقت هوس ِعاشـق کـُشی کردی،
به یاد تنها کسی باش که دست هایت را می فهمد؛
تنها کسی که نگاهت را می خواند؛
تنها کسی که عشق ِ تــورا نفس می کشد...
می پرستم تو را...
با تمام بدیـهایت؛
هر چه که هستی
خــوب یـا بـــــد؛
می پرستم تو را...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٥ ب.ظ توسط آشو بگر
چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥
.: عشق و نفرت :.
اینجا،
همه چیز خوبست!
من هستم؛
تو هستی؛
عشق هم هست؛
و آغوش تو...
فقط...
چند روزیست دلم مدام بهانه می گیرد.
تو را که نشانش می دهم،
دهن کجی می کند.
همه چیز خوبست!
این را،
من می دانم،
ولی دلم نمی فهمد.
حق هم دارد
خیلی سخت است
بعد از این همه سال و آن همه زندگی،
سقوط کنی به روزهای اوٌل؛
خیلی سخت است بخواهی عزیزترینت را
قسمت کنی با دیگران...
«دل»ها، موجودات باهوشی هستند!
به من حق بده احوال دلم را که می بینم
دختر بدی باشم با تو!
خودت که بهتر می دونی؛
فاصله ی بین عشق و نفرت از مو هم نازک تره،
ومن،
بیشتر از دلم،
نگران این فاصله هستم...
با تمام این حرفها؛
خدایی چه جان سگی دارد عشقمان
که هنوز هم حس می کنم خوشبخت ترینم!
چون هنوزهم چشمهایت را نمی فهمد هیچ کس
جز من!
و با تمام این حرفها؛
اینجا،
همچنان،
همه چیز خوبست!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٥ ق.ظ توسط آشو بگر
چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥
.: شاید... :.
با سکوتت می خواستی که فریاد زده باشی گناهم را شاید
شاید می خواستی بیدارم کنی از خوابی که عمیق تر میشود هر روز...
ولی افسوس...
افسوس که فراموش میکنیم گاهی،
بعضی چیزها هیچوقت،
هیچوقت عوض نمی شوند...
فراموش می کنیم
برای چه دوست می داشتیم
برای چه پرستیده می شدیم
برای چه آمدیم، ماندیم،همسفر شدیم...
تا روزی برسد که تقدّس عشقمان را با بکارتی بر باد رفته به لجن بکشند
روزی که جویده های عشقی آتشین را نشخوار می کنیم تا مبادا...
و هر روز بی رنگ تر
هر روز دورتر
در اوج دوست داشتنی که برای هیچ چیز کافی نیست...
هر روز بهانه ای نو
و هر روز آوایی جدید
در اوج دوست داشتنی که شاید لازم هم نباشد...
شاید نبودن بهتر باشد از ماندن
شاید بهتر باشد شب ها،
زیر دو آسمان،
ستاره ها را بشمریم...
و هر بار
دو ستاره کم بیاوریم
باشد نشانی از کسی
که روزگاری دوستش می داشتیم...
شاید در لحظه های نبودنمان
شاید زیر رگباری از سکوت و تنهایی و نفرت
یا شاید حتی در فراموشی مطلق
عاشق تر شویم...
اگر نیستم،
اگر می خواهم که نباشم،
نه بی رنگی و دوری ، و نه آن آواهای زود گذر؛
که این شایدها، این تردیدها
دلیل نبودنم باشد
شاید...
و حرف آخر؛
دوستت خواهم داشت عشق فراموش نشدنی من!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٤ ق.ظ توسط آشو بگر
سهشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥
.: میلاد تو! :.
یکسال گذشت...
یکسال ِ دیگر
پر از یاد ِ گل نرگس
وبرق ِ چشمان ِ تو...
امروزخدا باز هم تو را به رخم کشید!
ازهمین تکرار ِ تو ست
که حالا اینجای ِ قصّه ایستاده ایم!
یادت که هست نازنینم!
زیر همین گنبد کبود بود که قصّه مان را شروع کردیم؛
وحالا به این می اندیشم که اگر نیامده بودی،
دوازدهم دی ماه ِ هزاروسیصدوهشتادوپنج،
من،
در کدامین قصّه پرسه می زدم...
این چیزها مهم نیست!
مگرنه نازنین؟
مهم نیست ته قصّه به کجا میرسد!
سرنوشت ِ کلاغ ِ قصّه هم مهم نیست!
حتّی مهم نیست که مهم هست یا نه!
فقط می خواهم در این دفتر،
بالیدنت را جشن بگیرم،
تا سالهای ِ دور...
هرسال که می بینم تکرار شدنت را
بیشتر به خودم میبالم!
مغرور ِ تو را داشتن!
تو تکرار می شوی؛
من مغرورتر...
تو تکرار می شوی؛
من عاشق تر...
...
میلادت مبارک نازنینم!
میلادت مبارک!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠۱ ق.ظ توسط آشو بگر